احوال جدید، پاره شدن تارها، زدودن باورهای ارزشمند از مواد چسبناک لزجی که فقط کارشون از بین بردن لطافت روحه، این مواد چسبناک لزج به هر اسمی و رنگی در میاین و گاهی حتی خودش رو جای باورهای اصلی یا همان اصول جا میزنن اما به جای پرواز دادن روحت اونو به خودشون میچسبونن و من با کندن هر کدوم از این مواد لزج احوال بهتری رو تجربه میکنم
ربنا حول حالنا الی احسن الحال
داشتم بهش گوش میکردم که انگار خاطرات اون سالها زنده شد و حس دلچسب شبهای زمستان خونه
وقتی هنوز دلم شاد بود و با باریدن برف انگار تمام دنیا رو بهم میدادن
شبهای زمستون، انار، برف سنگینی که حاکی از تعطیلی فردای مدارس داشت
و یه خونه گرم و دوست داشتنی
و من در حال چیدن نارنگی ها و پرتغالهای حیاط به سفارش بابا تا سنگینی درختها رو کم کنیم و مانع شکسته شدنشون بشیم
خدا جون باز هم اون روزهای شیرین رو به زندگی من بیار
شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیفتد
جدا زدامن مادر، به دام دانه بیفتد
ز نازکی ز ندامت، ز بیم صبح قیامت
بدان نشان که شنیدی، سری به شانه بیفتد
به کار آنکه برون از بهشت گشته عجب نیست
که در جهنم غربت، به یاد خانه بیفتد
نشان گرفته دلم را، کمان ابروی ماهی
خدای را که مبادا، دل از نشانه بیفتد
دلم به کشتی کربت، به طوف لجه ی غربت
چو از کرانه ی تربت، به بیکرانه بیفتد
شوم چو ابر بهاران، ز جوش اشک چو باران
که دانه دانه برآید، که دانه دانه بیفتد
جهان دل است و تو جانی نه بلکه جان جهانی
همه سکندر و دارا، کزین فسانه بیفتند
خیال کن که غزالم، بیا و ضامن من شو
بیا که آتش صیاد، از زبانه بیفتد
الا غریب خراسان، رضا مشو که بمیرد
اگر چه مرغک زاری از آشیانه بیفتد
واقعا در حال تعليق بودم همه جوره از فردی ترین لایه های زندگی تا اجتماعی ترینشون
اما الان نمیخوام از اونها بنویسم و سوالهایی که در ذهنم بود الان فقط میخوام بگم:
تو منزهی، ماييم بیچارگانی که جوابگويي آنان را بر خود واجب گردانيده ای و همان تيره بختانی هستيم که وعده فرموده ای که گرفتاری آنان را برطرف سازی.
(صحيفه، دعای 10)
این حسم تصويریه.
تصویری آشنا و حسی آشناتر