اما یه جای زندگیتون حس کنید آرزو دارید یکی درد بکشه و شما درد کشیدنش و ببینید
خشم خودتون و به رسمیت بشناسید وقتی کسی به راحتی با نقاب منطق دل شما رو میشکونه
به زودی به ابدیت خواهیم پیوست
ابدیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
نتیجه: همش تو داستانها منتظر بودم یک اتفاقی بیافته و همه شاد بشن یعنی
خودم هیچ کاری برای شاد کردن نمیکنم انگار توقع دارم یک اتفاقی باید بیافته تا ......
به نظر باید یه کم تامل کرد نه؟

هوای ابری، نم نم بارون، صدای کلاغ
خونه، مادر، خرمالو، دیدن بارون از پشت پنجره
خاطرات مبهم.................
چقدر زود گذشت

مثل سياره مسافر کوچولو جایی دور از همه که احساس آرامش میکنی
سیاره کوچیک من اتاق خوابگاه تو چند روزی در هفته است که تنهام و درش قفله
هر کجا بخوام میشینم هر وقت بخوام چراغ و خاموش میکنم هر زمان دلم میگیره هق هق گریه میکنم
و هیچ کس نیست بپرسه چرا
لازم نیست برای کسی نقش بازی کنی
لازم نیست جلو احساسات و بگیری
و چقدر این سیاره کوچیک تو این روزای دلتنگی به داد دلم رسیده
